پيرمرد هميشه خاموش بود و هرگز سخن نميگفت. اما آن روز سخني گفت.
آنروز که جوانان از خدا پرسيدند. درباره آن كه چگونه ميتوان خدا را به دست آورد.
پيرمرد گفت: خدا، هر روز چيزي به شما ميدهد، تا شما را از سر خود باز كند؛ تا خود را به شما ندهد.
برويد و با خداي خود مرد باشيد تا شما را به چيزي كه از سر خود باز نكند، بدهد. از او تنها خودش را بخواهيد و تنها با خودش خرسند باشيد.