| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|+| نوشته شده توسط من و اون در پنجشنبه 1385/06/23 و ساعت 9:34 |
چند درس از درسهاي زندگي
درس اول يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بي خيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب مقدس روايت ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: ?به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي?! نتيجه اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي درس دوم يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد! نتيجه اخلاقي : براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي! درس سوم يه روز مسوول فروش، منشي دفتر، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: ?اول من، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم?... پوووف! منشي ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: ?حالا من، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم?... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: ?من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن? نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!... بعد از چند لحظه تفکر، زن پيتر حوله رو ميندازه و ۱۰۰۰ دلار رو مي گيره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود نگفت؟! نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد! درس پنجم : من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم... به خانواده ما خوش اومدي نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد! |+| نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه 1385/06/20 و ساعت 21:37 |
|+| نوشته شده توسط من و اون در شنبه 1385/06/18 و ساعت 12:55 |
توي يک کلاس خلوت
توي يک کلاس خلوت ------------------ دو تا دانشجو اسيرن دو تا بد شانس، دو تا تنها ---------------- يکيشون تو يکيشون من قلب استاد مثل سنگه ------------------- سنگ سرد و سخت خارا زده قفل بي صدايي --------------------- به لباي خستۀ ما چشم استاد شده خيره ------------------- مراقب آخرِ گيره ناز از ترس نگاشون -------------------- کم کَمَک داره ميميره نميتونيم که بجنبيم---------------------- پيش اين استاد کافر گرفتن من و تو ------------------------- قصه هست قصّۀ آخر هميشه فاصله بوده ----------------------- بين برگاي من و تو با همين تلخي گذشته -------------------- امتحاناي من و تو راه دوري بين ما نيس --------------------- اما باز اينم زياده تنها اميد من و تو ------------------------ اين مراقب جواده کاش ميشد برگه عوض کرد ------------- کاش ميشد تقلّبي کرد کاش ميشد از جايي ديد زد ------------- روي برگ خود کپي کرد ما بايد با هم بشينيم -------------------- اگه ميخوايم که نيفتيم واسه ما جدايي مرگه ------------------- تا جدا بشيم ميافتيم کاشکي جاهامون عوض بشه ------------- من و تو با هم بشينيم توي يک فرصت ويژه ------------------ برگاي همو ببينيم شايد اونجا واسۀ ما ------------------- ديگه گير بازار نباشه خيلي خوبه اگه با ما ------------------- جاسوس و رادار نباشه اينجاي شعر که رسيدم ----------------- از نوشتن دست کشيدم سرمو بالا اُوردم ---------------------- يهو مراقبو ديدم بجاي حلِ مسائل --------------------- اين اراجيفو نوشتي راستي خوي شد که به سرعت ------------ از توي خواب پريدم چونکه از ترس مراقب ----------------- خودمو قهوهاي ديدم کاش ميشد حتي توي خواب ------------ من و تو يک 10 بگيريم اون وقت از خوشحالي محض ------------- تو آغوش هم بميريم |+| نوشته شده توسط من و اون در پنجشنبه 1385/06/16 و ساعت 10:22 |
عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
شنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟ زن:ببين امروز قراره من و نازي با هم بريم "فال قهوه روسي يخ زده" بگيريم.ميگن خيلي جالبه, همه چي رو درست ميگه به خواهر شوهر نازي گفته "شوهرت واست يه انگشتر ميخره" خيلي جالبه نه؟ سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيار! يکشنبه: مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟ زن:ببين امروز قراره من و نازي بريم "کلاسهاي روش خود اتکايي بر اعتماد به نفس "ثبت نام کنيم هم خيلي جالبه هم اثرات خيلي خوبي در زندگي زناشويي داره, تا برگردم دير شده,سر راه يه چيزي بگير بيار! دوشنبه: مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟ زن:ببين امروز قراره من و نازي بريم شوي "ظروف عتيقه".ميگن خيلي جالبه.ممکنه طول بکشه.سر راه از بيرون يه چيزي بگير و بيار! سه شنبه: مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟ زن:ببين امروز من و نازي قراره با هم بريم براي لباس مامانم که ميخواد براي عروسي خواهر نازي بدوزه دگمه بخريم.تو که ميدوني فاميل مامانم اينا چقدر روي دگمه حساسند!ممکنه طول بکشه.سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيار! چهارشنبه: مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟ زن:ببين امروز قراره من و نازي با هم بريم براي کلاس "بدنسازي" و "آموزش ترومپت" ثبت نام کنيم.همسايه نازي رفته ميگه خيلي جالبه.ترومپت هم که ميگن خيلي کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله.سر راه يه چيزي بگير بيار! پنج شنبه: مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟ زن:ببين امروز قراره من و نازي بريم خونه همسايه خاله نازي که تازه از کانادا اومده.ميخوايم شرايط اقامت رو ازش بپرسيم.من واقعاً از اين زندگي "خسته " شدم!چيه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه يه چيزي از بيرون بگير بيار! جمعه: مرد:عزيزم امروز چي ناهار داريم؟ زن:ببينم تو واقعاً "خجالت" نميکشي؟يعني من يه روز تعطيل هم حق استراحت ندارم؟واقعاً نميدونم به شما مرداي ايروني چي بايد گفت!نه واقعاً اين خيلي توقع بزرگيه که انتظار داشته باشم فقط هفته اي يه بارشوهرم من رو براي ناهار بيرون ببره؟!؟!؟ |+| نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه 1385/06/14 و ساعت 12:50 |
پارکی در سیدنی ...
توی يه پارک در سيدنی استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهای سال دقيقا رو به روی همديگر با فاصله کمی ايستاده بودند و توی چشمای هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلی زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت: از آن جهت که شما مجسمه های خوب و مفيدی بوديد و به مردم شادی بخشيده ايد، من بزرگترين آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر آورده ميکنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاری که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعی کرد يک زن و يک مرد. دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته هايی که در نزديکی اونا بود دويدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند پشت بوته ها رفتند. فرشته هر گاه صدای خنده های اون مجسمه ها رو ميشنيد لبخندی از روی رضايت میزد. بوته ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صدای شکسته شدن شاخه های کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه ها از پشت بوته ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسيدن. فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهی کرد و از مجسمه ها پرسيد: شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقی مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت آميزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت: ميخوای يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندی جواب داد: باشه. ولی اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روی سرش. نکته اخلاقی: بنگريد که تلافی کردن تا چه حد در زندگی اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتی پيش ميروند. پس ای قوم هيچگاه عملی مرتکب نشويد که شخصی را به تلافی برانگيزاند چرا که ممکن ميباشد که وی روزی روی سرتان بريند. |+| نوشته شده توسط من و اون در پنجشنبه 1385/06/09 و ساعت 10:37 |
|
درباره وبلاگ
![]() سلام
ما دو نفریم - حالا شما هرچی می خواید فکر کنید - مهم اینه که ما تنها نیستیم !! به وبلاگ ما دو نفر هم خوش اومدین امیدواریم بتونیم وقت شما رو بگیریم نظر هم یادتون نره !! منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مهر 1388خرداد 1388 بهمن 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پيوندها
کـافـی نـت وتــــرا بید مجنون موسیقی ایرانی خاطرات آمحرضا (داستانهاي گلپايگاني) شلم شووربا فال حافظ کدهای جاوا قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |