تبليغاتX
مـــا دو نـفـــر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويی که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمی يابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند، می ترسيد راه برود، می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشيد بگذارد.می تواند... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روی چمن خوابيد. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود

|+| نوشته شده توسط من و اون در شنبه 1384/11/29 و ساعت 19:43 | 
تصور كنيد

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون

سال آن را يك سال در نظر بگيريم ! در اينصورت  كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد  و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد .
در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!!
او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است .
او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه میكند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط من و اون در پنجشنبه 1384/11/27 و ساعت 1:42 | 
در گوشه این جهان بیمار                    جایی که نه دل مانده نه دلدار
گاوی دو سه در میان ایشان                 بودند به هم رفیق و غمخوار
یک گاو نر جوان و نادان                     مجنون شده در میان ایشان
می زد به در طویله اش شاخ                ون در پی آن همه ش بگفت آخ
آن قدر که او بگفت فریاد                     شد خسته و بر زمین بیفتاد
اشکی ز میان چشم مستش                    غلتید به روی کتف و دستش
لیسید ز روی شانه آن اشک                  آن رنگ پریده همچو یک کشک
گاوان دگر همه پریشان                        در دور و برش ز قوم و خویشان
گفتند پسر تو را چه حال است؟              دیوانه شدن تو را محال است!
ما را تو مگر غریبه دانی؟                   کاین راز نموده ای نهانی؟
گفتا که کنار آغل ما                            یک گاو گزیده بود ماوا
این خاطره های او به یادم                     می آیدو می دهد به بادم
روزی به هوای گشت و صحبت            با یک دل پر امید و جرات
روی چمن و کنار گاری                      رفتم به هوای خواستگاری
گفتم که عزیز قهوه رنگم!                    ای خوشگل خوشگلا قشنگم!
مو ریخته ای به روی شانه                   آتش زده ای در این میانه
آنگاه که دیدمت به گلزار                      زان روز بگشته حال ما زار
عاشق شده ام به شاخ نازت                   بر چشم درشت نیمه بازت!
ای من بشوم فدا و قربان                       بر آن دهن همیشه جنبان
ترسم صنما جنون بگیرم                      از عشق تو عاقت بمیرم!
گفتا که نحیف ورپریده                         ای گاو جوان دم بریده!
تنها بروی به خواستگاری؟!                   گوساله مگر پدرنداری؟
رو با پدرت بیا به پیشم                         پیش من و پیش قوم و خویشم
تا بله برون جواب گیری                       شاید فرجی شود نمیری
و بعد از رفتن وگفتن حکایت عاشقی نزد پدر...
گفتا پدرم به من پسرجان                        ای گاو زبان نفهم نادان
آن گاو که از نژاد ما نیست                     هم آخوریش به تو روا نیست
ناگه بزدم فغان وفریاد                            یک دم بکن از جوانی ات یاد
گفتا پدرم به من که آرام                          هر چند کنون جوانی و خام
باشد که خودت به راه آیی                        راضی شده ام به آنچه خواهی
فردا که شود دم به سحرگاه                       یک دسته بخر ز یونجه و کاه
با هم برویم خواستگاری                          در زیر همان درخت و گاری
واما صبح روز خواستگاری ...                
رفتم بخرم چو دسته ای کاه                       خشکم زده شد سریع و ناگاه       
قصاب به پیش چرخ گاری                       در دست گرفته تیغ کاری
معشوق مرا گلو بریده                             کشته است ورا شکم دریده
ای اهل طویله من خمارم                         بی دلبر خود بقا ندارم
از جوروجفای مشتی عباس                       آن همدم من شده است کالباس
باید به کجا روم دعاوی!؟                          بیچاره من و جنون گاوی!!!
|+| نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه 1384/11/24 و ساعت 12:35 | 
یا حسین (ع)
|+| نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه 1384/11/18 و ساعت 11:29 | 
یا حسین (ع)
|+| نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه 1384/11/18 و ساعت 11:28 | 
گل سرخي براي محبوبم
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد
|+| نوشته شده توسط من و اون در شنبه 1384/11/15 و ساعت 20:31 | 
بهشت یک نفر نبووووود .....

 

راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

 

 

|+| نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه 1384/11/10 و ساعت 11:26 | 
خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی

سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم

سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه بتونه کاری و رنگ آميزی وغیره

سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن

سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... آخ آخ شعرهای سياوش قميشی مثل چسب دوقلو ميچسبه

سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن

سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست

سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم

سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط

سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)

سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن

سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزی که نرسيديم برسونه

سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه

سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله

سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش

سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمی اومدی
|+| نوشته شده توسط من و اون در پنجشنبه 1384/11/06 و ساعت 20:21 | 
پیام بازرگانی ............
 

عشق اگه  فوتبال بشه

۱- اگر یک نفر وارد عشق دو نفر بشه آفساید میشه

۲- اگه یه نفر به دیگری توهین کنه خطا میشه کارت زرد میگیره

۳- اگه یه نفر به دیگر خیانت کنه کارت قرمز میگیره و باید از بازی بیرون بره

۴- بازی داری دو نمیه می باشد که یک نیمه پسر  و نیمه دوم هم دختر

۵- ...

در نظراتتون لطفا دیگر قوانین هم ذکر کنید 

 

|+| نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه 1384/11/05 و ساعت 11:57 | 
خصوصيات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی

سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن !  اول بدبختی

سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن ! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد

سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن و تکنو را ميرن ! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن

سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم ميشن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن

سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش ميشن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه

سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن

سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده

سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن

سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن

سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز ميشن! ديدشون عوض ميشه

سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت

سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست

سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟

سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش

سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمی اومدم

|+| نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه 1384/11/04 و ساعت 10:13 | 
دوخط موازی

دو خط موازی زاییده شدند .پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.خط اولی گفت:ما میتوانیم زندگی خوبی در کنار هم داشته باشیم . و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی گفت:و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار می کنم .میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان. خط دومی گفت: من هم میتوانم خط کنار یک گلدان  چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.

در همین لحظه معلم فریاد زد:دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند:دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.دو خط موازی لرزیدند. به همدیگر نگاه کردند. و خط دومی زد زیر گریه.خط اول گفت:این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود.خط دومی گفت:شنیدی که چی گفتند ؟هیچ راهی وجود ندارد.ما هیچ وقت به هم نمی رسیم . و دوباره زد زیر گریه . خط اولی گفت:نباید ناامید شد.ما از این صفحه کاغذ خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم.خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید.از زیر کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفر های دو خط موازی شروع شد.

سالها گذشت و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ؛ ریاضیدان به آنها گفت:این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند .شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت:بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم.اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت،دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.پزشک گفت:از من کاری ساخته نیست ،دردتان بی درمان است .شیمیدان گفت:شما دوعنصر غیر قابل ترکیب هستید.اگر قرار باشد با هم ترکیب شوید،همه مواد خواص خود را از دست میدهند. ستاره شناس گفت:شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید.رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان .سیارات از مدار خارج میشوند ، کرات با هم برخورد میکنند ، نظام دنیا از هم می پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید . فیلسوف گفت:متاسفم جمع نقیضین محال است.و بالاخره به کودکی رسیدند.کودک فقط یک جمله گفت:شما به هم میرسید.

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیا وارد آن بوم شویم در آن حتما آرامش خواهیم یافت.و آن دو وارد دشت شدند . روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش ،  نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد . و آن ها دو ریل قطار شدند که از دشتی میگذشت. و از آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین میرفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.

 

بیشتر کسانی موفق می شوند که تعریف کمتری میشنوند.                          امیل زولا

                                   

|+| نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه 1384/11/02 و ساعت 17:44 | 
در بساط شیطان


ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

|+| نوشته شده توسط من و اون در شنبه 1384/11/01 و ساعت 11:27 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar